تبلیغات
شعرپارسی
 

محمد رسول الله ...مرده باد شارلی ابدو

نوشته شده توسط :صفا
جمعه 10 بهمن 1393-08:23 ب.ظ

شعری که خدمت شما ارائه میشود جهت کوبیدن به دهان شارلی ابدو. حرف اول کلمات مصراع اول هر بیت را کنار هم بگذارید می شود(محمد رسول الله)وشعر دوم بر همین منوال می باشد (مرده باد شارلی ابدو)
محمد رسول الله (ص)
محمد که جانم به راهش فدا
به باغ رسل افضل انبیا

حنیفی که او دافع باطل است
زالطاف او دین حق کامل است

مطهر ترین بنده ی روی خاک
که شمس از وجودش شده تابناک

در علم عالم امین خدا
نسیم سحر گاه پر از صفا


ادامه مطلب

بخشش حافظ

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 21 دی 1393-07:11 ب.ظ

اگران تر ک شیرازی به دست ارد دل ما را
کند ارزانی من او زسهم خویش دنیا را

سمرقند و بخارا را نمی بخشم که از من نیست
نثار او کنم شاید...کمی از ارث بابا را

مگران خال هندو رازارث مادرش برده
به خالی من چرا بخشم سمرقندو بخارارا

برایم یک وجب جنت سند بنما که ای ساقی
ندارم پول رکن اباد و گلگشت مصلی را

دراین دوران پرلولی اگر حافظ تو می بودی
گمانم در دم اخر ببخشی خانه ی مارا

اگر شرم و حیا اندم به جای خویش باقی بود
نمیدزدید یوسف هم دل پاک زلیخارا

تمام گوشها کر شد به روی حرف حق حافظ
جوانان سخره می گیرند پند پیر دانارا

می و مطرب دمی ما را زحال خود کند غافل
کلید دیگری باید گشاید قفل دلهارا

تو ای حافظ در ان دنیا به پای رقص یک هوری
نبخشی باغ جنت را..وبی منزل کنی مارا

(صفای مشکانی)



پاسخ به شعر زیبای اقای جعفر زارع خوشدل

نوشته شده توسط :صفا
جمعه 27 دی 1392-08:16 ب.ظ

جعفر زارع برادر جان سلام
میفرستم بر تو از مشکان سلام

پاشو وهمت نما گر خوشدلی
تا گره را بر کنیم از مشکلی

دست اندر دست هم کاری کنیم
بختگان را گر شود یاری کنیم

در کنیم از نای خود از عمق جان
ناله و فریادهای بختگان

مردم نیریز هم یاری کنند
اشک را از چشمشان جاری کنند

دست خود در دست ارسنجان کنیم
اب کر را باز هم مهمان کنیم

گاه وبیگه دستی و پایی زنیم
یک تلنگر هم به سقایی زنیم

تا که داد تشنگی بختگان
پخش گردد درتمام اسمان

دولت امید یار ما شود
مرحم حال نزار ما شود

او دمد امید را در بختگان
اورد حقابه اش را ارمغان

باز در دریاچه ی ما جان کند
مردم این خطه را شادان کند.
(صفای مشکانی)



شعر زیبای اقای جعفر خوشدل در جواب شعر بختگان اینجانب

نوشته شده توسط :صفا
جمعه 27 دی 1392-08:04 ب.ظ

(شعر زیر نوشته ی اقای جفر زارع خوشدل در جواب شعر دریاچه بختگان این جانب می باشد ممنون از پاسخ زیبای این شاعر عزیز)




[جعفرزارع خوشدل

ای صفا ای یار مشکانی ما
درد تو باشد پریشانی ما

بختگان خشکیده از بی همتی
نیست از وحدت پیام وصحبتی

آب کر رابسته محکم مرودشت
نظم را افکنده برهم مرودشت

دره های کوهها رابسته است
برسرهرچاه پمپی بسته است

آن همه حقابه وجوی وقنات
خشک کرده ،بختمان راکرده مات

بختگان افسوس های کار ماست
دوستی بختگان یک ادعاست

جملگی با حرف غوغا می کنیم
یکدگر راخوب رسوا می کنیم

درد سخت بختگان دارد دوا
این همه آه وفغان دارد دوا

آب های بسته را باید گشود
همدلی ویاوری باید نمود

باید ارسنجان وآباده ی طشک
یارهم گردند بهر رفع رشک

هردو دربند دو شهر دیگریم
هردوی ما زخمی یک خنجریم

برسرماهست خشم مرودشت
دشمن شهر شما نیریز هست

خیز تا با اتحاد وهمدلی
با خروش ووحدت ویک یاعلی

جانمان از بندشان گرددرها
بختگان را شاد سازیم از صفا

دولت ومجلس صدا مان بشنود
بختگان چون قبل آبادان شود…
به حول قوه ی الهی

قوی قاز وماهی ومرغابیان
باز آید سبز گردد آسمان



اینجا اجاق کدخدا سرد است

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 22 دی 1392-08:35 ق.ظ

(در محرومیت مشکان)

اینجا نگاه ساکت دیوار بی رنگ است

شبنم خیال سبزه ها را در نمی وردد

ابری که روی سر زمینم سایه گسترده
باران نمیباردَ

دست خسیسش اب را الوده میخواهد

اوبا طراوت بر سر جنگ است
اینجا پسند هر کسی فصل زمستان است
فصلی پر از سرما و بی باران
سرمای سوزان بر تن یاران

اینجا اجاق کد خدا سرد است
فکر اجاقش کورو خاموش است

یک عده می گویند
تنها در این ده کد خدا مرد است
من لیک میگویم
این درد بر درد است

انها ولی ذهن مرا تاریک میخواهند
اینجا بسی از مغزها خشکند
......اما خیال اسمان آبی است
(صفای مشکانی)



دریا چه بختگان

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 17 آذر 1392-06:19 ب.ظ

دریا چه بختگان

بختگان در حسرت یک قطره اب
در غم ان روزگار خوب وناب

لب گشودست و حکایت میکند
از مدیران گه شکایت میکند

از مدیرانی که خوش بر مسندند
مهر بر خشکاندن در یازدند...

درد دل از اینکه دیگر اب نیست
داخل شبهای اومهتاب نیست

نیست در نا وفلامینگو وقو
تشنه ام اما دریغ از یک سبو

نغمه ی مرغان خوشخوانم چه شد
اب کر شریانی از جانم چه شد

شاهراه زندگی سیوند کو
ان همه مهمان چه شد لبخند کو

لحظه های عاشقی بر ساحلم
از چه بگذشت و پر از غم شد دلم

من مگر الوده گشتم بر گناه
کاین چنین خشکیدم و گشتم تباه

سالها خدمت به مردم کرده ام
خویش را در عشقشان گم کرده ام

لیک چون فصل خزان من رسید
روی گرداندندو کس من را ندید

این همه فریاد بی ابی زدم
هی فغان از مرگ مرغابی زدم

مردم اباده بینابین راه
خوب میدیدند میگردم تباه

کس ولی بامن وفاداری نکرد
یک نفر هم صحبت از یاری نکرد

اینچنین من غوطه ور در مرگ خویش
مینویسم بر سر سر برگ خویش

مرگ من الموت احساس شماست
صحبت از بادو گل یاس شماست

ابروی شهرتان عمر من است
هی نریزد ابرو چون روغن است

استین بالا زده کاری کنید
از عطش مردم مرا یاری کنید

حک نگردد توی تاریخ این سخن
شهر نیریز عامل خشکی من

کس نگوید بعد از نسل شما
نیست اینجا سایه ی بال هما

شهر من نیریز شهر مرگها
شهر مرگ غنچه و گلبرگها

عاقبت شد شهر مرگ بختگان
کس ندادی از تاسف سر تکان

اف به مسئو لین ذیربطش کنید
مرگ من را در جهان ثبتش کنید.
(صفای مشکانی)



صدای غم

نوشته شده توسط :صفا
پنجشنبه 25 مهر 1392-11:24 ق.ظ


صدای پای غم در کوچه های شهر من جاریست

و این بیچاره مشکان سال ها در حسرت یاریست

صدای خورخور خواب عمیق مردم نی ریز

صدای دسته های مختلف چون تیغ بران تیز

صدای یک تلنگر در پس هر گوش نی ریزی...

چرا شهر شما در دست طوفان است؟

نپنداری صدای باد و باران است

صدای خالی دستان یاران است

صدای جاری مرگ است

صدای ریزش برگ است

صدای ارزش آدم، صدای ارزش جان است

صدای وسعت اندوه قلب بینوایان است

چرا این شهر زیبا نابسامان است؟

صدای طبلتان خیلی ضعیف و سست و بی جان است!!!

صفا در انتظار یک صدا از جمع دستان است

که او هم توی مشکان چون شما زار و پریشان است

صدای وعده ی آقای سقایی نمی آید

تمام رنج مردم هیچ

برای خوردن یک استکان چایی نمی آید

ز دست اختلاف دسته ها افسوس خواهم خورد

دگر آقای همتایی نمی آید!!!!!


گمشده

نوشته شده توسط :صفا
جمعه 27 اردیبهشت 1392-09:41 ب.ظ

خوشبختی
گمشده ی همه ی ماست
مواظب باشیم
اگر ان را پیدا کردیم خودمان را گم نکنیم



.....

نوشته شده توسط :صفا
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392-08:08 ب.ظ



دستان خدا

نوشته شده توسط :صفا
دوشنبه 19 فروردین 1392-09:26 ق.ظ

دوباره اسمان ما به دست خود کرم نمود
چه خدمتی به گل به من به آدم و حشم نمود
نزول ایه های حق به پشت بام خانه مان
به شادمانی دلم به دست من قلم نمود
به بام خانه گلی زناودان چوبیش
ترانه های شادیش به گوش بنده اشناست
صدای این ترانه هاوشعر نرم اسمان
صدای زندگانی و صدای رحمت خداست





چه زیباست باران که دستان نوازش خداست  بر سر مخلوقاتش ،وهر دانه اش ایه ای از رحمت حق که بر زمین نازل میشود.وقتی طراوت اسمان دستانش را در گردن بهار می اندازدزمزمه پیوندی را میشنوم که حاصلش رویش ترنم است در اغوش گل واواز بلبل در صلای حق تعالی.
خدایا دلهای سرسبز، به شکر گذاری تو مشغولند وغنچه لبها همه در حال شکفتن،پس این شکوفایی را از ما مگیر تاگل لبخند بر گلستان چهره ها جاودانه باشد
.(صفا)
میزان بارندگی در دوسه روز اخیر در مشکان تا تاریخ 1392/1/18(80)میلی متر ومیزان کل بارندگی تا این تاریخ در مشکان طبق امار جهاد کشاورزی مشکان (280)میلی متر میباشد.


طوفان گرانی

نوشته شده توسط :صفا
پنجشنبه 26 بهمن 1391-06:21 ب.ظ


طوفان گرانی


زطوفان گرانی سقف ایران سخت می لرزد    زضعف جان وجود مردم بدبخت میلرزد


وکم کم برتن من پاره های رخت میلرزد        بزرگان وطن هم کرسی و هم تخت می لرزد

نمی خواهم که بند از بند اندامم فرو ریزد    وبا این سر بلندی ناگهان نامم فرو ریزد

من ایرانم نباید قطره از جامم فرو ریزد     بخندد دشمنم انگاه ارامم فرو ریزد

گرانی ناله پر سوزمردم را برون اورد     وکاد الفقر امد با خودش فقرو جنون اورد
عزیزان زیر این بار گران باید ستون اورد  کمر خم گشت نتوان طاقتی از این فزون اورد

توکه بر کرسی مجلس حقوقت برسرجاهست  وبا نرخ تورم مبلغ ان رو به بالا هست
وبر میز خوراکت هر زمان مرغ و مسمی هست  تورا ایا خبر از سفره های خالی ما هست؟

از ان چیزی که در خاطر من از عهد صغر دارم    چرا از گفتنش خود را کنون باید حذر دارم
زساعتهای عمر خود که اکنون پشت سر دارم   زقند پنج تومان و برنج ده خبر دارم

برنج اکنون برای کیسه اش با قیمت ازاد      چو باید نیم ملیون واحد پول وطن راداد
خورد هی بر سر پول و گرانی هم کند بیداد   صدایم را کنم یکجا وبیرون اورم فریاد

بمیرم پول ایران گوشه ای غمگین ودلسرد است     تن بی ارزشش اکنون سراپا غصه ودرد است
ریالش هیچ تومانش به نقلی هم نمی ارزد        چه باید کرد وقتی روزگاران سخت نامرد است.

(صفای مشکانی)


جهسک

نوشته شده توسط :صفا
سه شنبه 20 تیر 1391-04:58 ب.ظ

نویسنده شعر زیر اقای مهدی خشتی فرزند محمد متولد سال 1361 اهل شهر کنار تخته کازرون ودر حال حاضردر سمت بخشدار بخش پشتکوه(شهر مشکان)ایفای نقش میکنداین مسئول دلسوز ومردمی نه تنها از جان ودل برای عمران وابادی شهر مشکان خدمت میکندبلکه قلم واستعدادتوانمند شعری خویش را نیز در خدمت این شهر گرفته است.نامبرده دارای تحصیلات کارشناسی زبان وادبیات فارسی میباشد که خوشبختانه همین امر نیز باعث زیبایی بهتر کلام وی شده است.اگر چه این شاعر محترم سلام خود را به کوه جهسک (جهاز کوه)غریبانه اعلام میکنداماهمین که برای جهسک میجوشد به این معنی است که او آشنای صمیمی مشکان واهلش هست ودر هر دلی جایی برای خودی بودن دارد.

سلام غریبانه ام به خاک پای جهسک

وسخت میطلبم از خدا،دعای جهسک

چه لای لای غریبانه ای تو میخوانی

برای من که ندارم بجز خدای جهسک

چه حرفهای قشنگی که در دل توست

ولی چه سرد وخمود است،سایه های جهسک

نگاه خسته خورشید بر تو سنگین نیست

چرا که سخت ونجیب است شانه های جهسک

فقط تو سنگ صبوری برای غمهایم

چه حرفهای عجیبی که گفته ام برای جهسک

قسم به آیه آیه باران که خوب میدانی

چقدر خسته ام از روزگار ،های جهسک

((چه رازها چه یاد های لطیفی که خفته اند

درون سینه لبریز از صقای جهسک))

 



فقر

نوشته شده توسط :صفا
دوشنبه 29 اسفند 1390-12:15 ب.ظ

فقر
میخواهم بگویم ...
فقر همه جا سر میکشد ...
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست ...
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میکشد ...
فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست ...
فقر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است ..

دکتر شریعتی



در کارخانه خدا حتی خدا هم کار میکند

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 21 اسفند 1390-07:37 ب.ظ

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.


من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.


قیصر امین پور



شب عروسی

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 21 اسفند 1390-07:11 ب.ظ

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…






درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


ابزار وب

نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox