تبلیغات
شعرپارسی - شعرو درد(شاعر:علی اصغر ستاره)
 

شعرو درد(شاعر:علی اصغر ستاره)

نوشته شده توسط :صفا
دوشنبه 5 دی 1390-01:23 ب.ظ



شعر ی که می خوانید سروده شاعر پر ذوق وتوانمند مشکان اقای (علی   اصغر ستاره)فرزند مرحوم محمد حسین می باشداگر چه اقای ستاره تحصیلاتش را از اول دبیرستان به بعد ادامه نداده اما ذوق شعری وی ودرونمایه اشعارش چنان پر محتوا می باشدکه خواننده احساس می کند این اشعار از سلیقه ای سر شار از اطلاعات وسوادبیرون امده است واین اندیشه کاملا درست می باشدچون این شاعر توانا واقعا در زمینه سرودن شعرمهارتی را به کار برده که اشعار وی ذهن خواننده را کاملا مجذوب میکند.


من کنار باغ وبستان نیستم

تازحال نسترن گویم سخن

یاکنار سرووسوسن نیستم

کارمیده دردل پاک چمن

نغمه ای از بلبلی نشنیده ام

لاله ها با روح من بیگانه اند

رنگ سبز زندگی کی دیده ام

واژه های شعرمن دیوانه اند

من زخواب شبنم ویاس وبنفش

کی توانم جمله ای عنوان کنم

می توانم در دل ویرانه ها

وصفهاازهردل ویران کنم

من چرا گویم سخن ازصبح پاک

صبح پاک و روشنی در راه نیست

تا ازاین ویرانه ها ایم برون

کارمن جزحسرت وجزاه نیست.

برای مشاهده اشعار دیگر اقای ستاره به ادامه مطلب بروید

دوست

لطفت ای دوست من درهمه جا یار من است

مرحمی بردل غم دیده وبیمارمن است

گرچه بادست قضا ازتوجدایم  اما

یادکردن زعزیزان همه جاکارمن است

دردیاری که وفامرده وامید کم است

غصه ی اهل وفا باعث ازار من است

گرچه ما خاک رهیم وهمه بر ما  اما

لذتی نیست که درخاک ره یارمن است

رنگ نیکی ومحبت زعزیزان زیباست

تحفه ای ناب که در توشه و انبارمن است

ثروتی نیست به از دوست دراین قرن دروغ

 خاطر دوست من درهم ودینارمن است

من اسیرقفس ودر گذر حادثه ها

انکه با بی گنهی گمشده دیار من است

خرابه

بیاکه دل خرابه شدزسوزاشک واه من

 بیاوچهره برفروزماه من به راه من

ازاین شب پرازستم دگر به لب رسیده ام

بیاوافتاب کن حریم بی پناه من

من ان کسم که بی سبب کتاب ارزو شدم

بیا که نیست جز سخن زروشنی گناه من

نوای دل نوازحق درون من روانه شد

بیاکه برداز سرم نوای من کلاه من

تونیستی ودشمنم زهرطرف نظام شد

بیاکه عزتی نماند بی تودر سپاه من

درون صفحه ی دلم وزیروقلعه شد تباه

بیاکه مات می شوددراین زمانه شاه من

دو چشم من به شوق توپرازترانه می شود

بیاکه زنده ترشده به راه تونگاه من

اسیررنج ودورییم که  دست توست مرحمش

بیاواین اسیر رابه کام کن پگاه من

 (شهر من)

شهر من مشکان است

در میان کوهها

خسته ازاندوهها

سبزسبز،زرد زرد،

خیس خیس،خشک خشک

کنج یک خاطره نامفهوم

سرنوشتی که ندارد معلوم

شهرمن مینگرد:

به هیاهوی پر از ناکامی

شاید او میترسد

به سر انجام پر از بد نامی

شهر من میداند،که خزان شاخه ای از زندگی است

وبه خود میگوید،شاید این بندگی است

آ ری او می بیند

که گران امده مفت از جاشد

یا که ارامش بی مانندش پر از بلوا شد

شهر من می جنگد

انقدر می جنگد،که نمیرد وبروید وبشوید تن خویش

لیک شاید نکند چاره دردش باران

راستی باران چیسیت؟

از کجا میاید؟

هدیه نابش چیست؟

صاحب چشمش کیست؟

که تن وجان جهان تشنه هر قطره اوست

گرزمانی شکند بغض سپهر

وهوا خیس شود

من به چشمان خدا مینگرم

شهر من تشنه دیدار خداست،تشنه باران نیست

وای در پهنه این شهر خموش

رد پایی دگراز یاران نیست.

(علی اصغر ستاره)





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


ابزار وب

نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox