تبلیغات
شعرپارسی - دریا چه بختگان
 

دریا چه بختگان

نوشته شده توسط :صفا
یکشنبه 17 آذر 1392-07:19 ب.ظ

دریا چه بختگان

بختگان در حسرت یک قطره اب
در غم ان روزگار خوب وناب

لب گشودست و حکایت میکند
از مدیران گه شکایت میکند

از مدیرانی که خوش بر مسندند
مهر بر خشکاندن در یازدند...

درد دل از اینکه دیگر اب نیست
داخل شبهای اومهتاب نیست

نیست در نا وفلامینگو وقو
تشنه ام اما دریغ از یک سبو

نغمه ی مرغان خوشخوانم چه شد
اب کر شریانی از جانم چه شد

شاهراه زندگی سیوند کو
ان همه مهمان چه شد لبخند کو

لحظه های عاشقی بر ساحلم
از چه بگذشت و پر از غم شد دلم

من مگر الوده گشتم بر گناه
کاین چنین خشکیدم و گشتم تباه

سالها خدمت به مردم کرده ام
خویش را در عشقشان گم کرده ام

لیک چون فصل خزان من رسید
روی گرداندندو کس من را ندید

این همه فریاد بی ابی زدم
هی فغان از مرگ مرغابی زدم

مردم اباده بینابین راه
خوب میدیدند میگردم تباه

کس ولی بامن وفاداری نکرد
یک نفر هم صحبت از یاری نکرد

اینچنین من غوطه ور در مرگ خویش
مینویسم بر سر سر برگ خویش

مرگ من الموت احساس شماست
صحبت از بادو گل یاس شماست

ابروی شهرتان عمر من است
هی نریزد ابرو چون روغن است

استین بالا زده کاری کنید
از عطش مردم مرا یاری کنید

حک نگردد توی تاریخ این سخن
شهر نیریز عامل خشکی من

کس نگوید بعد از نسل شما
نیست اینجا سایه ی بال هما

شهر من نیریز شهر مرگها
شهر مرگ غنچه و گلبرگها

عاقبت شد شهر مرگ بختگان
کس ندادی از تاسف سر تکان

اف به مسئو لین ذیربطش کنید
مرگ من را در جهان ثبتش کنید.
(صفای مشکانی)





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


ابزار وب

نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox